صومعه نشین

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

leili.jpg

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.


لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!


ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت٦:٠٦ ‎ب.ظتوسط مهشید | نظرات ()

آرزوی من اینست که دو روز طولانی
در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی

آرزوی من اینست یا شوی فراموشم
یا که مثله غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من اینست که تو مثله یک سایه
سرپناه من باشی لحظه تر گریه

آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده

آرزوی من اینست هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم

آرزوی من اینست تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی

آرزوی من اینست در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا

آرزوی من اینست از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو

آرزوی من اینست مثله لیلی و مجنون
پیروی کنیم ازعشق این جنون بی قانون

آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم تو برای من تنها

آرزوی من اینست.....
آرزوی من اینست.....
آرزوی من اینست.....
آرزوی من اینست.....

 

                                                مریم حیدرزاده

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۸ساعت۳:۳۳ ‎ب.ظتوسط مهشید | نظرات ()

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته­ ام

دوست می­دارم
تو را به جای تمام روزگارانی که نمی­زیسته ­ام
دوست می­دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می­شود و برای خاطر نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن
دوست می­دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی­دارم
دوست می­دارم

                                                           «پل الوار»


+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۸ساعت۱۱:۳٠ ‎ق.ظتوسط مهشید | نظرات ()

خدایا...


پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم را رو

به حقیقت بگشایم...

خدایا...

یاریم کن که مرغ خسته دلم راکه دیری است دراین قفس زندانی

است، درآسمان آبی عشق تو پرواز دهم...

 

خدایا..

 

پروردگارا...یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگه دارم .....


خدایا...

توخود می دانی که بدترین درد برای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن

و رها شدن درگرداب فراموشی وسر درگمی است...

پس توای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم

تابتوانم روز به روز به تو که سر چشمه تمام حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر

شوم....

خدایا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای یک لحظه

آنچه باشم که تومی خواهی

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۸ساعت۱٠:٤٠ ‎ق.ظتوسط مهشید | نظرات ()


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٥ساعت٧:٤٢ ‎ب.ظتوسط مهشید | نظرات ()

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...


ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱ساعت۱٢:٢۸ ‎ب.ظتوسط مهشید | نظرات ()

رفتنم نزدیک است

مرگ من نزدیک است

مرگ من سایه وار

از پس من زمین را می کاود

مرگ من هم آغوشم

در بستر بیداری می خندد

مرگ من در پشت پنجره

در انتظار رسیدن می گرید

مرگ من ساده است

مرگ من سرخ است

مرگ من سرد است

مرگ من سرمست از من

آواز رسیدن می خواند

مرگ من در میخانه قلبم

شراب حسرت می نوشد

مرگ من نزدیک است


ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٧ساعت٦:٥۱ ‎ب.ظتوسط مهشید | نظرات ()